زهرا غلامی (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
زهرا غلامی (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۴: | خط ۴: | ||
== ماجرای شهادت == | == ماجرای شهادت == | ||
در دیماه 1404ش، منافقین تروریست با سوءاستفاده از اعتراض مسالمتآمیز مردم به مشکلات اقتصادی و معیشتی با انواع سلاحهای سرد و گرم، مطالبات آنها را تبدیل به اغتشاش کردند و با اجرای سناریوی کشتهسازی و آسیب زدن به اموال بیتالمال و حملات وحشیانه به | در دیماه 1404ش، منافقین تروریست با سوءاستفاده از اعتراض مسالمتآمیز مردم به مشکلات اقتصادی و معیشتی با انواع سلاحهای سرد و گرم، مطالبات آنها را تبدیل به اغتشاش و آشوب کردند و با اجرای سناریوی کشتهسازی و آسیب زدن به اموال بیتالمال و حملات وحشیانه به مردم در نقاط مختلف کشور تعداد زیادی از آنها از جمله ملینای سه ساله را در کرمانشاه به شهادت رساندند. | ||
احسان اسدی، پدر ملینا نحوۀ شهادت دخترش را اینگونه تعریف میکند: در شامگاه 18 دی به همراه مادر و دخترش برای خرید شیرخشک برای برادر کوچک ملینا و شربت سرماخوردگی از داروخانه به خیابان میروند. پدر و مادربزرگ خود مادر شهیده «ملینا اسدی» با نگاهی به عکس تولد ملینا، اظهار داشت: من و احسان سال ۱۳۹۴ با هم ازدواج کردیم بعد از هفت سال در بیست و هفتم مرداد ماه سال ۱۴۰۱ خداوند، ملینا را به ما هدیه داد. | احسان اسدی، پدر ملینا نحوۀ شهادت دخترش را اینگونه تعریف میکند: پنجشنبهشب، مثل هر هفته، با دخترم ملینا برای خرید خوراکی بیرون رفتیم. ملینا کمی سرما خورده بود و برادر کوچکش آرسام هم شیرخشک میخواست. گفتم: «برویم شیرخشک و شربت هم بگیریم، برگشتنی خوراکیهامون رو هم میخریم.» مادرم هم همراهمان آمد. از ته خیابان، از سمت بلوار، صدای تیر میآمد. ملینا گفت: «مادربزرگ، از صدای تیر میترسم.» مادرم آرامش میداد: «نترس عزیزم، با ما کاری ندارند.» ماشین را تو کوچه پارک کردم. شلوغ بود. دست ملینا را گرفتم و با هم به سمت مغازه راه افتادیم. ناگهان در یک لحظه از پشت به او زدند. نمیخواستم باور کنم.، باورم نمیشد. ملینا را روی دستهایم گرفتم و دویدم به سمت مادرم. گفتم: «ملینا ترسیده، بیهوش شده.» اما خونِ دخترم داشت روی دستم میریخت. مادرم او را بغل کرد و خودش هم خونی شد. نمیدانم چطور خودم را به بیمارستان رساندم. اما دخترم دیگر نفس نمیکشید. همان لحظه از دست رفته بود. من نمیخواستم باور کنم. هنوز هم باور ندارم. ملینا برای من زنده است. این روزها، هر وقت آرسام را صدا میزنم، ناخودآگاه فریاد میزنم: «ملینا، بابا!» | ||
در شامگاه 18 دی به همراه مادر و دخترش برای خرید شیرخشک (برای برادر کوچک ملینا) و شربت سرماخوردگی از داروخانه به خیابان میروند. پدر و مادربزرگ خود مادر شهیده «ملینا اسدی» با نگاهی به عکس تولد ملینا، اظهار داشت: من و احسان سال ۱۳۹۴ با هم ازدواج کردیم بعد از هفت سال در بیست و هفتم مرداد ماه سال ۱۴۰۱ خداوند، ملینا را به ما هدیه داد. | |||
۲۲ساله بودم که مادر شدم. کلی ذوق و شوق داشتم، الان ۲۵ سالهام؛ داغ ملینا شیرینزبان را دارم... چکار کنم کجا بروم... هر روز کلمهای تازه یاد میگرفت، خودش میگفت میخواهم دکتر شوم اسباببازیهای پزشکی خریده بود، خانم دکترم با آنها ما را معاینه میکرد. دخترم شام نخورده از خانه زد بیرون، بهخدا چند روزه خودم هم نمیتوانم لب به چیزی بزنم، گلوی دخترم خشک است. | ۲۲ساله بودم که مادر شدم. کلی ذوق و شوق داشتم، الان ۲۵ سالهام؛ داغ ملینا شیرینزبان را دارم... چکار کنم کجا بروم... هر روز کلمهای تازه یاد میگرفت، خودش میگفت میخواهم دکتر شوم اسباببازیهای پزشکی خریده بود، خانم دکترم با آنها ما را معاینه میکرد. دخترم شام نخورده از خانه زد بیرون، بهخدا چند روزه خودم هم نمیتوانم لب به چیزی بزنم، گلوی دخترم خشک است. | ||