ژولیا کریستِوا؛ منتقد ادبی، روانکاو، فمینیست و رماننویس بلغاری-فرانسوی.

ژولیا کریستوا (زادهٔ ۱۹۴۱م) روان‌کاو، زبان‌شناس و منتقد ادبی بلغاری‌تبارِ مقیم فرانسه است. او از چهره‌های تأثیرگذار اندیشهٔ معاصر به‌شمار می‌رود و آثارش در حوزه‌های زبان‌شناسی، روان‌کاوی، فلسفه، نقد ادبی و فمینیسم مورد توجه قرار گرفته است. کریستوا به‌ویژه با تأکید بر نقش بدن و رابطهٔ مادر–کودک در شکل‌گیری هویت و نقد برداشت‌های ثابت از جنسیت شناخته می‌شود. نوشته‌ها و دیدگاه‌های او، علاوه بر تأثیرگذاری علمی، با نقدها و مناقشات نظری متعددی نیز همراه بوده‌اند.

زندگی‌نامه

ژولیا کریستوا در ۱۹۴۱م در بلغارستان متولد شد. او ابتدا زیر نظر راهبه‌های فرانسوی آموزش دید و سپس در رشتهٔ ادبیات تحصیل کرد و به روزنامه‌نگاری پرداخت. در ۱۹۶۶م برای ادامهٔ تحصیل به پاریس مهاجرت کرد و نزد اساتیدی مانند رولان بارت به تحصیل پرداخت. وی دکترای خود را در ادبیات فرانسوی گرفت و در مجلهٔ تل کل مشغول به کار شد. کریستوا همزمان به تحصیل روان‌کاوی پرداخت و در ۱۹۷۹م دورهٔ آموزشی آن را به پایان رساند. او همچنین به‌عنوان استاد زبان‌شناسی در دانشگاه پاریس و استاد مدعو در دانشگاه کلمبیا تدریس کرده و علاوه بر فعالیت‌های آکادمیک و نظریه‌پردازی، رمان‌نویس نیز است.[۱]

دیدگاه‌های کریستوا

نقد زبان‌شناسی سنتی و نظریه امر نمادین و امر نشانه‌ای

ژولیا کریستوا در کتاب انقلاب در زبان شاعرانه به نقد نگاه سنتی به زبان می‌پردازد که آن را صرفاً ابزاری ثابت برای انتقال معنا می‌داند. او با بررسی آثار ادبی نوگرا نشان می‌دهد که زبان شاعرانه می‌تواند برداشت‌های تثبیت‌شده از معنا را دگرگون کند. از دید کریستوا، معنا تنها از راه نشانه‌های زبانی شکل نمی‌گیرد، بلکه احساسات، عناصر شاعرانه و تجربه‌های جسمانی نیز در تولید معنا نقش دارند. به باور او، معنا حاصل فرایندی پویاست که در آن حالات درونی انسان از طریق زبان بیان می‌شوند و زبان با تجربه‌های فردی و بدنی پیوند می‌خورد. کریستوا در این چارچوب، برای زبان دو بُعد اصلی قائل است: بُعد نمادین که به ساختار، منطق و کارکرد ارتباطی زبان مربوط می‌شود و بُعد عاطفی و جسمانی که بازتاب‌دهندهٔ احساسات و حالات پیشازبانی است. این دیدگاه، رویکردهای رایج در فلسفه و زبان‌شناسی را به چالش می‌کشد و بر نقش ادبیات و روان‌کاوی در حفظ پویایی و ظرفیت دگرگون‌ساز زبان تأکید می‌کند.[۲]

نقد دوگانگی جنسیتی

کریستوا با نقد دیدگاه‌های فروید در روان‌کاوی و سوسور در زبان‌شناسی، برداشت پیچیده‌تری از هویت و سازوکارهای شکل‌گیری آن ارائه می‌کند. به نظر او، تفاوت میان زن و مرد تنها به ویژگی‌های زیستی یا روانی محدود نمی‌شود، بلکه به چگونگی شکل‌گیری هویت فرد در بستر زبان و فرهنگ نیز وابسته است. کریستوا مرز روشنی میان جنس، جنسیت، بدن و فرهنگ قائل نیست و این تقسیم‌بندی‌ها را مطلق و ثابت نمی‌داند. او دوگانهٔ زن و مرد را ساخته‌ای نظری می‌داند و معتقد است زن به‌عنوان یک مفهوم ثابت و جهان‌شمول وجود ندارد، بلکه بیشتر در قالب یک موقعیت اجتماعی و سیاسی قابل طرح است. از این رو، به باور او، استفاده از تعابیری مانند «ما زن هستیم» بیشتر کارکرد سیاسی و تبلیغاتی دارد و نمی‌توان از هویتی زنانه با ماهیتی ثابت و ذاتی سخن گفت.[۳]

محوریت بدن، رابطه مادر-کودک و شکل‌گیری هویت

در اندیشهٔ ژولیا کریستوا، هویت فردی و هویت جمعی در پیوند با بدن و رابطهٔ اولیهٔ کودک با مادر شکل می‌گیرد. او، مشابۀ نانسی چودوروف، معتقد است کودک در آغاز بدن مادر را امتداد بدن خود می‌داند و شکل‌گیری هویت مستلزم جدایی تدریجی از این یگانگی است. این جدایی با وساطت پدر امکان‌پذیر می‌شود، اما نه صرفاً از طریق قانون پدر فرویدی، بلکه از رهگذر امر تخیلی و نقش پدر به‌عنوان دیگریِ مهربان. کریستوا این فرایند را برای پسران و دختران متفاوت می‌داند: پسران می‌توانند میان همزادپنداری با پدر و بازگشت نمادین به مادر تعادل برقرار کنند، در حالی که دختران نه جدایی کامل و نه بازگشت موفق را تجربه می‌کنند و از این‌رو بیشتر در معرض تعارض‌های هویتی و حالات روان‌پریشانه قرار می‌گیرند.[۴]

فمینیسم، قدرت و جایگاه زن

ژولیا کریستوا، با وجود آنکه اغلب از بنیان‌گذاران فمینیسم پسامدرن دانسته می‌شود، خود معتقد است خوانش دانشگاهیان فمینیست آمریکایی از آثارش دقیق نبوده است. او تاریخ فمینیسم را در سه مرحله توضیح می‌دهد: مبارزه برای برابری حقوقی، دورهٔ تمرکز بر موقعیت زن با سیمون دوبووار و موجی که بر تفاوت زنانه تأکید دارد. کریستوا خود را از موج سوم متمایز می‌داند و به دنبال راه سومی است که در آن زنان بتوانند هم در تولید مثل و هم در آفرینش فرهنگی آزادانه کنشگری کنند. به باور او، هرچند زنان از قدرت و زبان به حاشیه رانده شده‌اند، اما می‌توانند با کنش آگاهانه ساختارهای سلطه را به چالش بکشند. کریستوا نسبت به خطر همانندسازی زنان با الگوهای مسلط قدرت هشدار می‌دهد و زن را به‌مثابه بیگانه‌ای هوشیار در قلمرو نمادین ترسیم می‌کند؛ سوژه‌ای آگاه به تفاوت خود که به نبوغ زنانه باور دارد و بدن را نه صرفاً طبیعی، بلکه پدیده‌ای فرهنگی و معناساز می‌داند.[۵]

نقد دیدگاه‌های کریستوا

نسبیت‌گرایی افراطی و هرج‌ومرج اجتماعی

یکی از نقدهای واردشده به دیدگاه‌های ژولیا کریستوا این است که تأکید او بر ناپایداری معناها ممکن است به تضعیف اخلاق و نظم اجتماعی بینجامد. خود کریستوا در کتاب زمان زنان می‌گوید اگر ارزش‌های قدیمی کنار گذاشته شوند، اما ارزش‌های تازه‌ای جای آن‌ها را نگیرند، شکل‌گیری یک چارچوب عقلانی و پایدار دشوار می‌شود.[۶] منتقدان بر این باورند که در چنین شرایطی، مشخص نیست معیارهای اخلاقی جدید بر چه اساسی تعریف می‌شوند. از نگاه آنان، این وضعیت می‌تواند به نسبی‌گرایی اخلاقی منجر شود؛ یعنی هر جامعه معیارهای خود را درست بداند و امکان نقد اخلاقی یا گفت‌وگوی مشترک میان فرهنگ‌ها کاهش یابد. در نتیجه، شکل‌گیری اجتماعات منسجم و متعهد، از جمله جنبش‌های فمینیستی، با چالش روبه‌رو می‌شود.[۷]

انحراف در تحلیل رابطه مادرانه و سوگیری جنسی

برخی منتقدان معتقدند که هرچند ژولیا کریستوا نظریه فروید درباره عقده ادیپ و نادیده‌گرفتن نقش مادر در آثار سیمون دوبووار را نقد می‌کند، اما خود در تحلیل رابطه مادر و دختر دچار افراط می‌شود. او با مطرح‌کردن امکان عشق و همجنس‌گرایی میان زنان، تصویری از رابطه مادرانه ارائه می‌دهد که به‌گفته منتقدان مرزهای هویت جنسی را مبهم می‌کند. از این دیدگاه، تلاش کریستوا برای بازتعریف مادری نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه می‌تواند به پیچیده‌تر شدن آن بینجامد.[۸]

نادیده‌گرفتن واقعیت‌های زیستی

نقد دیگر به رویکرد کریستوا این است که او نقش تفاوت‌های زیستی زن و مرد را کم‌رنگ می‌کند. در این نگاه، حتی تقسیم انسان به دو جنس زن و مرد بیشتر امری فرهنگی تلقی می‌شود. منتقدان تأکید دارند که اگرچه فرهنگ در شکل‌گیری نقش‌های جنسیتی مؤثر است، اما تفاوت‌های زیستی و روانی قابل‌انکار نیستند و نادیده‌گرفتن آن‌ها می‌تواند پیامدهای اجتماعی و علمی جدی داشته باشد.[۹] از نگاه آنان، هویت جنسی انسان هرچند تحت تأثیر جامعه است، اما بر پایه واقعیت‌های زیستی و روانی شکل می‌گیرد و بی‌توجهی به این پایه‌ها می‌تواند به سردرگمی در تصمیم‌گیری‌های اجتماعی منجر شود.[۱۰]

تناقض درونی نسبیت‌گرایی

همچنین گفته می‌شود که تأکید کریستوا بر نسبی‌بودن همه مفاهیم، خود دچار تناقض است. منتقدان می‌پرسند اگر همه چیز نسبی است، این ادعا چگونه می‌تواند به‌عنوان یک حکم کلی مطرح شود.[۱۱]

آثار

ژولیا کریستوا نویسنده‌ای پُرکار است که ده‌ها کتاب و مقاله تألیف کرده و دامنهٔ آثار او از نظریه‌های پیچیدهٔ زبان‌شناسی و روان‌کاوی تا رمان‌نویسی گسترده است. مشهورترین اثر او انقلاب در زبان شاعرانه است. نوشته‌های او که آمیزه‌ای از فلسفه، روان‌کاوی و نقد فرهنگی است، تأثیر گسترده‌ای بر مطالعات ادبی، فمینیسم و نظریه‌های اجتماعی گذاشته است.[۱۲]

پانویس

  1. اُلیور، «ستمی که بر زنان رفته است»، وب‌سایت راسخون.
  2. فیروزی و اکبری، «فهوم معناکاوی در اندیشۀ ژولیا کریستوا»، 1391ش، ص114-119.
  3. مک‌آفی، ژولیا کریستوا، 2004م، ص120-122.
  4. مک‌آفی، ژولیا کریستوا، 2004م، ص120-122.
  5. مک‌آفی، ژولیا کریستوا، 2004م، ص120-122.
  6. Kristeva, Julia. Women's time 1981, pp. 13-35.
  7. مصباح یزدی، نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، 1384ش، ص74.
  8. Burr, Vivien (1995), an introduction to social constructionism, p15.
  9. گاردنر، جنگ علیه خانواده، 1396ش، ص192-198.
  10. ریتزر، نظریة جامعه‌شناسی در دوران معاصر، 1391ش، ص471.
  11. مصباح یزدی، آموزش فلسفه 1383ش، ص160.
  12. اُلیور، «ستمی که بر زنان رفته است»، وب‌سایت راسخون.

منابع

  • اُلیور، کلی، «ستمی که بر زنان رفته است»، ترجمهٔ فرهنگ ارشاد، وب‌سایت راسخون، تاریخ درج مطلب: ۲ خرداد ۱۳۹۲ش.
  • ریترز، جورج، نظریهٔ جامعه‌شناسی در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثی، تهران، علمی، ۱۳۹۱ش.
  • فیروزی، آزیتا و اکبری، مجید، «فهوم معناکاوی در اندیشهٔ ژولیا کریستوا»، دوفصلنامهٔ فلسفی شناخت، شمارهٔ ۶۷، ۱۳۹۱ش.
  • گاردنر، ویلیام، جنگ علیه خانواده، ترجمة معصومه محمدی، تهران، دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، ۱۳۹۶ش.
  • مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، تهران، امیر کبیر، ۱۳۸۳ش.
  • مصباح یزدی، محمدتقی، نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، تحقیق و نگارش احمدحسین شریفی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۴ش.
  • مک‌آفی، نوال، ژولیا کریستوا، لندن و نیویورک، انتشارات راتلج، ۲۰۰۴م.
  • Burr, Vivien, an introduction to social constructionism, Routledg press 1995.
  • Kristeva, Julia. Women's time. sing: journal of women in culture and society 7(1), 1981.