ملینا اسدی؛ شهید سه ساله کرمانشاهی که توسط اغتشاشگران به شهادت رسید.
ملینا اسدی دختر سه سالۀ کرمانشاهی که در شامگاه ۱۸ دی 1404ش به همراه پدرش برای خرید شیرخشک و داروی سرماخوردگی از خانه خارج شد، اما در مسیر برگشت توسط اغتشاشگران و تروریستهای مسلح از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در آغوش پدر به شهادت رسید.
ماجرای شهادت
در دیماه 1404ش، منافقین تروریست با سوءاستفاده از اعتراض مسالمتآمیز مردم به مشکلات اقتصادی و معیشتی با انواع سلاحهای سرد و گرم، مطالبات آنها را تبدیل به اغتشاش کردند و با اجرای سناریوی کشتهسازی و آسیب زدن به اموال بیتالمال و حملات وحشیانه به هموطنان در نقاط مختلف کشور بسیاری از آنها از جمله ملینای سه ساله را در کرمانشاه به شهادت رساندند.
احسان اسدی، پدر ملینا نحوۀ شهادت دخترش را اینگونه تعریف میکند: در شامگاه 18 دی به همراه مادر و دخترش برای خرید شیرخشک برای برادر کوچک ملینا و شربت سرماخوردگی از داروخانه به خیابان میروند. پدر و مادربزرگ خود مادر شهیده «ملینا اسدی» با نگاهی به عکس تولد ملینا، اظهار داشت: من و احسان سال ۱۳۹۴ با هم ازدواج کردیم بعد از هفت سال در بیست و هفتم مرداد ماه سال ۱۴۰۱ خداوند، ملینا را به ما هدیه داد.
۲۲ساله بودم که مادر شدم. کلی ذوق و شوق داشتم، الان ۲۵ سالهام؛ داغ ملینا شیرینزبان را دارم... چکار کنم کجا بروم... هر روز کلمهای تازه یاد میگرفت، خودش میگفت میخواهم دکتر شوم اسباببازیهای پزشکی خریده بود، خانم دکترم با آنها ما را معاینه میکرد. دخترم شام نخورده از خانه زد بیرون، بهخدا چند روزه خودم هم نمیتوانم لب به چیزی بزنم، گلوی دخترم خشک است.
مادر با دخترش حرف میزند: ملینا مادربزرگ برایت غذایی که دوست داشتی پخته، بلند شو، دردت به جانم تو غذا نمیخوری من چطور بخورم.
مادر زیر لب زمزمه میکند: خون دختر کوچولوی سهسالهام به ناحق ریخته شده، گناه دختر من چی بود. خدایا! چهکار کنم، کجا برم، چگونه این دوری را تحمل کنم. چند روزه دخترم تنها است، ملینا از تنهایی میترسد...
در گوشه اتاق اشکها به بابا احسان امان نمیدهد که سخن بگوید. احسان خواهر ندارد، ملینا هم خواهرش بود هم دخترش. دخترها چقدر برای باباها خودشان را لوس میکنند، مخصوصاً ملینا جان که بابایی هم بود.
بابا احسان راننده تاکسی است، میگوید: به محض اینکه صدای دزدگیر ماشینم را میشنید خودش میدوید که به استقبالم بیاید. با همان شیرینزبانیاش بدون اینکه کسی چیزی بهش بگوید بغلم میپرید؛ میگفت «بابا خسته نباشی... قربونت برم میدونی خیلی دوستت دارم» دختر کیف و کفش قرمزیم؛ کلمات را خوب ادا نمیکرد ولی ما خودمان کاملاً میفهمیدیم چه میگوید.
عادت شبانهمان بود که هر شب چه خسته باشم چه نباشم باید حتماً ملینا را برای خرید خوراکی بیرون میبردم، تابستانها یک شب نبود که پارک نرود.
پنجشنبهشب هم به همان عادت همیشگی بابا و دختریمان؛ برای خریدن خوراکی رفتیم بیرون، البته برادرش آرسام هم شیرخشک نداشت و خودش هم سرما خورده بود. گفتم برویم شربت سرماخوردگی و شیرخشک هم بخریم. برگشتنی خوراکی هم میخریم. مادرم هم با ما آمد. صدای تیراندازی از سر خیابان بلوار میآمد، میگفت «مادربزرگ از صدای تیر میترسم»، مادرم هم دلداریش میداد که دردت به جانم ترس ندارد با ما کاری ندارند. ماشین را تو کوچه پارک کردم، شلوغ بود.
دست ملینا در دستم، سر کوچه داشتیم راه میرفتیم که یکدفعه در یک لحظه از پشت به ملینا زدند، نمیخواستم باور کنم. باورش سخت بود. ملینا را روی دستم گرفتم دویدم به سمت مادرم. گفتم ملینا ترسیده بیهوش شده. خون دخترم روی دستم ریخته بود.
مادرم بغلش کرد، خونی شد. نمیدانم به هر طریقی بود خودم را رساندم بیمارستان. ولی دخترم جان نداشت همان لحظه تمام کرده بود. من نمیخواستم باور کنم. الان هم باور ندارم، ملینا برای من زنده است. چند روز است وقتی آرسام را صدا میزنم، ملینا را نیز صدا میزنم میگویم «ملینا بابا!»